تبليغاتX
ستاره عشق من
ستاره عشق من
اشک غروب پایان ندارد...
عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 22:36 |

تلقین
اين روزها که می‌گذرد

شادم

اين روزها که می‌گذرد

شادم

که می‌گذرد

اين روزها

شادم

که می‌گذرد...

(قيصر امين‌پور)

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 22:28 |

گر پشت پا، به عالم صورت نمی زنی
تا حشر در شکنجه این کفش تنگ باش!
|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 22:26 |

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز من اندر هوای دیگری هستم

های
نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های
نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی، دل

لحظه دیدار نزدیک است

Labels:

|+| نوشته شده توسط مهدی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 22:23 |

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
      دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
      سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
      دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
      سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
      آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
      زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
      «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
 

|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 23:45 |

منتظرش نمان
يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال مهاجرت ديدم به او گفتم : چون به ديار يارم مي روي به او بگو دوستش دارم بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي منتظرش نمان...


|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 23:38 |

تولد هر روز است روزی که تو شادی

سلام به همگی.....!!!خوبین؟؟؟؟؟

آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارن....هر روز از اومدن خودشون شادن....فقط به روز تولدشون بسنده نمی کنن.....امیدوارم شما هم از همونا باشین........

شب تولدتون همه ی شبها باشه....!

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 23:35 |

مي داني كه من دلواپس فرداي خود هستم....

       مبادا گم كنم راه قشنگ آرزو ها را...

            مبادا گم كنم اهداف زيبا را...

                مبادا جا بمانم از قطار موهبت هايت...

                    دلم بين اميد و نااميدي ميزند پرسه ميكند فرياد ...

                            ميشود خسته...

                                             مرا تنها تو نگذاري

|+| نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 23:30 |

خانه خرابه تو شدم            به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم     منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من             سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی       عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام         میخواهمت میخواهمت

تو ماندگاری در دلم            میدانمت میدانمت

ای همه ی وجود من           نبود تو نبود من

ای همه ی وجود من           نبود تو نبود من

|+| نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 0:5 |

خودت قضاوت کن
بازي روزگار را نمي فهمم! من تو را دوست مي دارم. تو ديگري را..... ديگري مرا..... و همه ما تنهاييم



تا که بودیم نبودیم کسی ...... کشت ما را غم بی همنفسی ....... تا که رفتیم همه یار شدند..... خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانید چو هست ........ نه
در آن وقت که اقبال شکست



مردها همواره ميخواهند اولين عشق يك زن باشند و زن ها دوست دارند آخرين عشق يك مرد باشند .


|+| نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه سیزدهم دی 1386 ساعت 23:57 |

onLoad and onUnload Example